
من: سکوت ، سکوت ...
استاد: حرف بزن ! سکوتت را بشکن!
من: به چه زبانی احساسم را بگویم ؟
استاد: " من احساسم را فقط به زبان مادری می توانم بیان کنم".
من : چطور؟
استاد: اول سکوت می کنم.. وبعد برای چند لحظه عشق را در قلبم حس می کنم.
من: و بعد چه می شود؟
استاد: کسی پنجره را می کوبد. باد است. برایم مشتی خاطره آورده. و من خوشحال می شوم .
من: خوشحال! چرا خوشحال؟
استاد: چون هنوز هم باد می تواند مرا عاشق کند.
من: باد هم عاشق می شود؟
استاد: بله
من: باد چطور عاشق می شود؟
استاد: وقتی می فهمد کسی منتظر غرشش بر شیشه اتاق است، عاشق می شود.
من: وقتی عاشق شد چه می کند؟
استاد: وقتی عاشق شد به من احساس می دهد.
من: و تو هم احساست را به زبان مادری می گویی . زیباست !
استاد: می دانم. مشکل تو چیست؟
من: نمی دانم.
استاد: شاید احساسی نداری. شاید به اندازه من بالغ نشده ای که با احساس بگویی. شاید ...
من: نه! نه!
استاد: چه شد ؟
من: مشکل من زبان مادری است .
استاد: زبان مادریت بی نقص است. مشکل از جای دیگریست.
من: مشکل آنجاست که من با زبان مادری، فقط می توانم حرف بزنم. همین!
استاد: پس مشکل آنجاست که احساسی نداری.
من: اما قبلا اینطور نبود.
استاد: یعنی قبلا می توانستی احساست را به زبان مادری بیان کنی؟
من: بله
استاد: کی؟ چطور؟ برایم بگو.
من: اول بو کشیدم. بو تمام فضای اتاقم را گرفته بود.
استاد: بو؟ بوی چه؟
من: نمی دانم بوی چه بود؛ اما احساس کردم که تطهیر می شوم. احساس کردم که پاک شده ام.
استاد: بعد چه شد؟
من: کسی به پنجره زد.
استاد: باور نمی کنم. باد بود؟
من: بله. باد بود که عاشق شده بود. برایم بوی عشق آورد.
استاد: تو چه کردی؟
من: به زبان مادری احساسم را گفتم. شعر گفتم.
استاد: شعرت بگو!
من:
دوش با باده انگور خدایی کردم
هر می که زدم ز سینه آهی کردم
آنگه که نسیم بوی مویت آورد
من مست شدم؛ تو را گدایی کردم
استاد: ...
من: بعد از شب را گفته بودم و غریب آشنا را هم بعدا گفتم.
استاد: بعد چه شد؟ دیگر شعر نگفتی؟
من: گفتم. اما دیگر با احساس نگفتم.
استاد: چرا؟ مگر دیگر بادی پنجره اتاقت را نزد؟
من: زد. اما عاشق نبود ... دیگر عاشق نبود ... فقط باد بود اما عاشق نبود ... مگر باز هم باد را عاشق کردی؟
استاد: ...
من: حالا قبول کردی که چرا می گویم: " من با زبان مادری، فقط، می توانم، حرف بزنم. "
استاد: قبول می کنم که اگر باد عاشقانه پنجره را نکوبد؛ با زبان مادری هم نمی توان احساس را گفت. اما دیگر سکوت چرا؟
من: چون هنوز هم آن بو در اتاق تطهیرم می کند .چون هنوز هم منتظرم که باد عاشقانه پنجره ام را بکوبد.
استاد: موفق باشی.
من: سکوت، سکوت ...
[
+] نوشته شده توسط بهنام در ساعت 01:06 ق.ظ | موضوع: نوشته ها , |
یادگاری از شما |