تبلیغات
طعم گس عشق - پست های تیر 1385

کوچ

با خیالت ای نسیم

افتان و خیزان می روم

دور می گردم ز آدمها

پریشان می روم

چونکه اینجا سایه ها عاشق ترند

آتش حرمان به دورم بنگرند

چونکه اینجا آدمی غافل شده

شاعران از کولیان رسواترند

ای نسیم بی خود چه آسان می روم

اشک می ریزم ؛ هراسان می روم

امشب از هر شاعری تنها ترم

باد می گردم ؛ شتابان می روم

 

 

 


[+] نوشته شده توسط بهنام در ساعت 12:07 ب.ظ | موضوع: شعر , | یادگاری از شما

 گفتگو با استاد

من: سکوت ، سکوت ...

استاد: حرف بزن ! سکوتت را بشکن!

من: به چه زبانی احساسم را بگویم ؟

استاد: " من احساسم را فقط به زبان مادری می توانم بیان کنم".

من : چطور؟

استاد: اول سکوت می کنم.. وبعد برای چند لحظه عشق را در قلبم حس می کنم.

من: و بعد چه می شود؟

استاد: کسی پنجره را می کوبد. باد است. برایم مشتی خاطره آورده. و من خوشحال می شوم .

من: خوشحال! چرا خوشحال؟

استاد: چون هنوز هم باد می تواند مرا عاشق کند.

من: باد هم عاشق می شود؟

استاد: بله

من: باد چطور عاشق می شود؟

استاد: وقتی می فهمد کسی منتظر غرشش بر شیشه اتاق است، عاشق می شود.

من: وقتی عاشق شد چه می کند؟

استاد: وقتی عاشق شد به من احساس می دهد.

من: و تو هم احساست را به زبان مادری می گویی . زیباست !

استاد: می دانم. مشکل تو چیست؟

من: نمی دانم.

استاد: شاید احساسی نداری. شاید به اندازه من بالغ نشده ای که با احساس بگویی. شاید ...

من: نه! نه!

استاد: چه شد ؟

من: مشکل من زبان مادری است .

استاد: زبان مادریت بی نقص است. مشکل از جای دیگریست.

من: مشکل آنجاست که من با زبان مادری، فقط می توانم حرف بزنم. همین!

استاد: پس مشکل آنجاست که احساسی نداری.

من: اما قبلا اینطور نبود.

استاد: یعنی قبلا می توانستی احساست را به زبان مادری بیان کنی؟

من: بله

استاد: کی؟ چطور؟ برایم بگو.

من: اول بو کشیدم. بو تمام فضای اتاقم را گرفته بود.

استاد: بو؟ بوی چه؟

من: نمی دانم بوی چه بود؛ اما احساس کردم که تطهیر می شوم. احساس کردم که پاک شده ام.

استاد: بعد چه شد؟

من: کسی به پنجره زد.

استاد: باور نمی کنم. باد بود؟

من: بله. باد بود که عاشق شده بود. برایم بوی عشق آورد.

استاد: تو چه کردی؟

من: به زبان مادری احساسم را گفتم. شعر گفتم.

استاد: شعرت بگو!

من:

   دوش با باده انگور خدایی کردم

   هر می که زدم ز سینه آهی کردم

   آنگه که نسیم بوی مویت آورد  

   من مست شدم؛ تو را گدایی کردم

استاد: ...

من: بعد از شب را گفته بودم و غریب آشنا را هم بعدا گفتم.

استاد: بعد چه شد؟ دیگر شعر نگفتی؟

من: گفتم. اما دیگر با احساس نگفتم.

استاد: چرا؟ مگر دیگر بادی پنجره اتاقت را نزد؟

من: زد. اما عاشق نبود ... دیگر عاشق نبود ... فقط باد بود اما عاشق نبود ... مگر باز هم باد را عاشق کردی؟

استاد: ...

من: حالا قبول کردی که چرا می گویم: " من با زبان مادری، فقط، می توانم، حرف بزنم. "

استاد: قبول می کنم که اگر باد عاشقانه پنجره را نکوبد؛ با زبان مادری هم نمی توان احساس را گفت. اما دیگر سکوت چرا؟

من: چون هنوز هم آن بو در اتاق تطهیرم می کند .چون هنوز هم منتظرم که باد عاشقانه پنجره ام را بکوبد.

استاد: موفق باشی.

من: سکوت، سکوت ...

    

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط بهنام در ساعت 01:06 ق.ظ | موضوع: نوشته ها , | یادگاری از شما